به پدرم
امپراطوري ات پير شده است
و چروك هاي صورتت
عميق...
.
.
مرا مثل يك كودك شيرخوار ، بغل بگير
با دست هاي بزرگت ، پلك هاي مرا بپوشان
من از هرچيز كه ديده شود
مي ترسم
و از تمام آهنگ هاي غمناك
مي ترسم
تنها مي خواهم زني باشم
با موهاي بلند بافته كه هرصبح براي تو صبحانه درست مي كند...
.
.
.
مرا در بغلت ساده كن تا به خواب بروم
در رخوت بازوهات
دختربچه اي شوم
كه با يك جفت جوراب پشمي
گرم مي شود...
|
+|
فاطمه …… چهارشنبه 16 آبان1386
|